![]() |
![]() |
|
| ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... عجب تلخ است، قصه ی عادت !!! |
|
از همه دوستان خواهش می کنم اگر نظر می دن اطلاعات کامل از خودشون بزار تا هم بتونم جواب بدم هم بدونم که چه کسی نظر می زاره
راستشو بگم از مجهول بودن و سر مخفی بودن زیاد خوشم نمیاد
مرسی که وقت می زارین و شعرامو می خونین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:46 توسط علیرضا |
|
|
اين روزها خيلي تنها شدم و دلم گرفته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:32 توسط علیرضا |
|
|
اولین بوسه عظیم تر از عشق اول و نگاه اول است. اولین بوسه خود زندگی است. تنهای معجزه انسان همین بوسه است.
یک روز می بوسـمـت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط علیرضا |
|
|
روز رفتن تو دیگه آسمون خنده نمی کرد
حتی گلدون رو ایون به بهار سلام نمی کرد روز رفتن تو دیگه خنده هاتم غصه ای داشت حتی گریه های من انگار رنگ و بوی دیگه ای داشت یادمه روزی که رفتی عاشقی تو باعچه مردش از همون روزه که دیگه زمستون بهار و بردش دیگه از وقتی تو رفتی آینمون سیاه میپوشه حتی وقتی من روبروشم می بینم تصویر تو توشه خلاصه رفتی و اینجا دیگه هیچ چیزی خودش نیست اما این منم که موندم تنها چیزی که توی فکر تو نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:51 توسط علیرضا |
|
|
از طرف خودم به خودم تولدم و تبریک می گم !!٬ ۱۵ فروردین تولدمه !!!!
فکر کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 15:58 توسط علیرضا |
|
|
توی روزهای تولدم بزرگترین آرزوم اینه که ای کاش هرگز متولد نمیشدم !!!!!!
----------------------------------------------------- خنجر تلخ رفاقت توی سینه ام نشسته این تن خسته من بود که روبه روی تو نشسته به کدوم جرم نکرده من و به آخر کشوندی تلخی مردن و بازم روی این دلم نشوندی راه برگشتی نمونده من توی خودم اسیرم این فقط گناه من بود حالا توی تنهاییم میمیرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:1 توسط علیرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:12 توسط علیرضا |
|
|
روز عـــشـــق !!!!
شــــــاید مــــن تــنـهای تـنـهام یــــا که هـیچ عــشــــقی ندارم روز عــــشــــق رســید و امــا تـــو دل هـــا جـــایــــی ندارم شــــاید من بـــــرکـــه آبــــــــم کـــنــــــار دریـــــای تــشــــنه پــــــــــــــر از آب و امــــــــــا مــاهــیــاشــم هــمـه تــشــــنه شــــاید مــــن فـقـط می خونم از یه عــــشــــقــی کــــه ندارم عـــاشـــقــــم ، امـــا می بینی تــو رو کــــه هیچ وقت ندارم امــــروزم خورشید طلوع کرد مـــاه و از خونش بیرون کرد دلــــش و شـــکســــت و امــا شب عشــق ، اون و صدا کرد میدونم قسمت این دوتا همینه همـــیـــشه بــا هــم بــجـــنگن دوســــت دارن همدیگرو امـا نمی خوان به روی هم بخندن حالا این حکایت من و توست مـــنــــی کـــه تـــــو رو ندارم روز عــــشــــق رسید و امــا مـــــن فقط شــبــــهاش و دارم مـــــن دیــگه بــارم و بـــستم بـــا یـــه کـــوله بار پر از نور دارم مـــن ، مــیـــرم از اینجا پــــی یـــک عـشـق پر از نور کـــــوله بارم و بدم به دستش بــــگــــم مـــن خـــســتــه ترینم این همه راه ، پــی تـــو کشتم کـــــه بـــگـــم بــرات می میرم حــالا تــــــــــــرس من همینه کـــــه یــــه عــمــره تـوی راهم کوله بارم ، خــــالــی و مــــن تـــو شـــبـهـــام ، نــوری ندارم حالا این حکایت من و توست مـــــنــــــی کــــه تـــو رو ندارم روز عـــشــــق رسیـد و امــا مــــن فـــقـــط شــبـهاش و دارم 25/11/1387 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:28 توسط علیرضا |
|
|
اول از همه روز عشق و به همتون تبریک میگم ... خدا کنه که توی این روز همه آدمای دنیا یه عشق درست و درمونی داشته باشن و کنارشم باشن .. البته گویا بنده از این دسته آدمیزاد جمائت جدا هستم ... این چهارمین سالیه که من روز ولنتاین و تنهام ... بگزریم ... این شعری و که بالا گذاشتم برای روز عشق براتون نوشتم ... ببخشید اگه یه کمی تلخ شد .. نمی دونم چه مرگیم شده کلا قلمم به بیراهه می کشه .. شما به شیرینی شکلاتای ولنتاینتون ببخشید منو ... البته زیادم نباید ناراحت باشم .. دیروز و دیشب داشتم به این دختر پسرای به اصطلاح عاشق نگاه می کردم .. همین دختر پسرای ساک و عروسک به دست ... قربونش برم هرکی رفته یه مشت پوشال از کولر همسایه کش رفته یه مشتم آجیل از خونه مامان بزرگش واسه روز مبادا ( همون ولنتاین خودمون ) کنار گذاشته ... همه انگاری که چه خبره این و رو اون ور میدوند ... دیشب داشتم پیش خودم فکر می کردم که واقعا چند درصد این جماعت یه عاشق واقعی هستند و طعم شیرن عاشقی رو چشیدن ... نمی دونم... درصدش و شما بگید ... به هر صورت برای تمام عاشق ها دعا میکنم که کنار معشوق باشند و لحظه ها به سالی شبیه باشه براشون ... و برای تمام کسایی که این روز نه عشق کسی هتند و نه کسی عشقشونه دعا میکنم که سالها براشون به لحظه ای بمونه ...
روز عشق بر همه عاشق ها مبارک ...
اینم ولنتاین از ما بهترون ..... ۱۸+
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:27 توسط علیرضا |
|
|
پائیز اومد و من تنها ترین تنهام . دیشب با سکوت حق حق شب قدم می زدم . چقدر آرام بود قدم هایش . انگار نه انگار که من را در آغوش می کشید . لبهایش در پی شهوت باران بود و بس .
تنها کسی که مرا خواست تنهایی بود .. هر شب صدایش در گوشم می پیچد که مرا می خواند ...
خونه اون جایی که توباشی ... حتی اگه سقف نداشته باشه و آسمون بشه سقف خونت ... اون وقته که میون هزار نفرم که باشی ، تو و اون کسی که عاشقته تنهایی تنهاییی. آره ... خونه اون جایی که تو که هرگز نداشتمت کنارم باشی ....
دل من تنهاست ... اما کاش تو را داشتم . می دانم آن وقت هم تنها بودم .. اما تحمل دوریت با امید راحت تر است ... حتی به دروغ..
گویی تو سالها در کنارمی ... این بستر من است ، که به همراه آتش وجودت شعله ور ساخته تمام رویاهای شیرینم را ... من سالها پیش تو را در خواب دیده بودم . و برای اولین بار همین امشب ....
مردم در این زمانه عشق را در کوزه هایی گلی میریزند و در پستوی دلشان پنهان میکنند که مبادا روزی عاشق دلی به مهربانی باران بشوند
من به دنبال تو می گردم و تو دنبال منی . من شدم سرگشته بیمار تو . تو هم آواره و بی تاب منی
فصل کوچ ... من روزی ، در سرمای بی جان یک فصل پائیزی متولد شدم درست زمانی که روز عاشقی پرستوهای مهاجر بود نمی دانم سردی سلام من بهانه رفتنشان شد یا گرمای فصلی پر رونق در شهری دور که رفتند !!! آن هم دست زمانی که اولین برگ عاشقی از درخت خشکیده وجودم به زمین افتاد
خبر اینکه ... امروز دوباره خورشید با من و تو و همه آشتی کرد و باز هم آمد که بدانیم از گناه ما بود که خورشید رفت ... نه سنگسنی قدمهای خورشید ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:23 توسط علیرضا |
|
|
قمار عــشــق !!!
به نظر من عاشق شدن یه نوع قمار کردنه ... که یا برنده میشی و تمام وجود طرفت رو می گیری ... و یا اینکه می بازی و تمام زندگیت رو پاش می بازی ... خیلی از آدما وقتی توی یکی از این قمارهای عشقی ، حالا به هر دلیلی بازنده میشن ، تا آخر عمرشون فقط به بردن قمارهای دیگه فکر می کنن . حالا یا با دروغ و کلک ، یا به هر وسیله دیگه . اما به نظر من وقتی آدم توی قمار عشق بازنده می شه ، خود این باختن یه جورایی بردن به حساب میاد . و اینکه لزومی نداره بعد از یک بار باختن به فکر این باشی که همیشه باید برنده باشی . این قمار عشقه و بازی دلها ، نه یه مسابقه برای اثبات قدرت ... یه بازنده ، با تجربه باختنش می تونه کمک کنه تا یه نفر دیگه تو این قمار برنده باشه . واسه اینه که می گم باختن توی قمار عشق یه جورایی بردنه ... واسه اين که بازنده مي تونه با برگه هايي که از باختنش توي دستاش مونده يه قمار ديگه کنه اين که ديگه نزاره کسي قماري مثل اون داشته باشه يا اينکه خوب قمار کردن رو به ديگران ياد بده حالا خوب قمار کردن چیه ؟ من ميگم اين که هيچ بازنده اي نداشته باشه قماري که آخرش هر دو طرف حتی حاضر هستند برگه هاشون رو به طرف مقابل بدن چون ديگه براشون برد و باخت مهم نيست چون مي خوان همه چي شونو ببازن تا شايد دوباره طرفشون حاضر بشه به خاطر برنده بودن بازي کنه و این یعنی قمارعــشــق .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:23 توسط علیرضا |
|
|
توی امتحانا بود که یه نصفه شبی آقا حسام یکی از همخونه ای های ما کتاب حافظ رو باز کردو شعر میخوند ... منم جسارتن با قافیه های آخر شعر حضرت حافظ شعر میگفتم که امیدوارم تنش توی گور نلرزیده باشه ... اونم نصفه شبی ... اینم چند تا شعری که گفتم ...
دلــی دارم ز دیـــدار تـو لـبـریز تــو می دانی که دیـــدار تو کافیست برای عاشقی چون من بی تاب همان یک موژه از چشم تو کافیست
دل خــون مرا پـیـمانـه ای نیست شــراب نـــاب تو درمان من نیست در این وادی غریبم ، عاشقم کن کسی جز تو مرا همخانه ای نیست
ز دیـدار تـو و زلـــف خمارت شـدم آشـفـتــه و ، شــایــد دچارت نمی دانی چه کردی با دل من تو با آن برق چشم و ، آن نگاهت
22/10/1387
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:22 توسط علیرضا |
|
|
بی بهونه ...
کـــــاش مــنـــم مــثــل تـــو بــــودم یـــا کــــه عـاشـقــت نـبـودم کـــــاش مــی شـد تـــــرانــه هـــامو بی حــضـــور تــو بـــخـونم کـــــاش مــی شـد یــــادت بـــیــارم که بـــودی عــاشـــق چشمام چی شده که عکس این غریبه ها رو جا می زاری ، روی چشمام مـــــی دونـــم مـی خــوای بــری تو دیــگه جــای مونـدنی نداری عــــــشـقـــی هــم نـــداری ایـــنــجا دیـگه هـیـچ بهونه ای نداری 22/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:21 توسط علیرضا |
|
|
صدای خنده غم ...
ســـاده گـفـتی عــاشــقـم من اونـــقدر که ، بــاورم شد دل ســپردم بـــه نــگاهــــت فکر تو ، روز و شبم شد روز من ، شب شد و رفتش عمر من سر شد و رفتش تـــا کـه گـفــتـم عـاشـقـم من چشماشو بسـتش و رفتش حـتـی یـک لـحـظـه نمـود تا بـــــدونـــم گــناه مـن بود نــــدیــدم چــشـمـــاشــو اما خسته از صدای مـن بـود رفــتــش و عشـقـمـو بردش دلــشـم گذاشت رو دوشش رفــتـــش و قـــاب اتـــاقـــم بــی حضور اون شکستش حـــالا اون عـشـقـش و داره بــــا مـــنـــم کــاری نـداره می شنوم صدای خنده هاشو اگــه گـــریــه هـــام بـزاره 22/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:20 توسط علیرضا |
|
|
زمان می گذرد .... روز و شب در هر ثانیه ام تکرار می شود و من ، می خواهم تا ابد متوقف بشوم !!!! در لحظه های دوست داشتنت ..... تا فراموش کنم ، آن لحظه ای را که گفتی ، من را نمی خواهی ..... 21/10/1387 می گویند ، عشق در یک نگاه آغاز می شود .... و تو در همان یک نگاه درست در همان لحظه های ناب شکفتن چشمانت را به روی بستی ..... 25/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:17 توسط علیرضا |
|
|
سلام به همه دوستا خوبم ...
امروز عکس چند تا از تابلوهای معرق خودمو براتون گذاشتم تا ببینید من چقدر هنرمندم ( جون خودم )...
اگه دیدن لطف کنید نظرتون رو بدین ... در ظمن باید توضیح بدم که این تابلو ها تماما از چوب ساخته شده و هیچ چیزی به جز چوب در اونها یبه کار نرفته و رنگها هم کاملا طبیعی هستند ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:14 توسط علیرضا |
|
|
نامه آخر ...
رفت و یه نامه اون گذاشته بود برام نوشته بود ، که خسته ام از روزگار نوشته بود ، نیا به دنبال من و من و با عشق تازه ام ، تنها بزار رفت و نامه رو گذاشت رو آینه نوشته بود که خسته ام از فاصله نوشته بود اگر که پیش من باشه جا می مونه ، از قافـــــلــه تو خط اولش نوشته بود برام عزیز من ، عشق قدیم اگه از پیش تو برم می سپرمت ، دست نسیم نوشته بود ، از دست من دلگیر نباش به دست و پام زنجیر نباش تو قفس دلت برام تو فکر عاشقی نباش برام یه آرزو نوشته بود تمام عاشقا رو اون ، به دست من سپرده بود یادم نبود ، از خوبی هامم گفته بود اما انگار ، خودش که یادش رفته بود حتی خداحافظی ، نکرده بود انگار که یادش رفته بود منو قسم ، به عشقمون می داد عشقی که پا رو اون گذاشته بود آخر نامه هم برام چند تا نقطه گذاشته بود بی معرفت از اولش یه ذره هم عاشق نبود ......
27/10/1387
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:44 توسط علیرضا |
|
|
زمان می گذرد .... روز و شب در هر ثانیه ام تکرار می شود و من ، می خواهم تا ابد متوقف بشوم !!!! در لحظه های دوست داشتنت ..... تا فراموش کنم ، آن لحظه ای را که گفتی ، من را نمی خواهی ..... 21/10/1387 می گویند ، عشق در یک نگاه آغاز می شود .... و تو در همان یک نگاه درست در همان لحظه های ناب شکفتن چشمانت را به روی بستی ..... 25/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:43 توسط علیرضا |
|
|
من عشق و با تو حس کردم ...
بمون و لحظه ای صبر کن نگو با تو ، دلم خونه تو این آتیش بی وقفه داره می سوزه ، این خونه بمون و عاشقم کن باز تو که می دونی من خسته ام دل و بسپار به دست من نگو از عاشقی خسته ام تو این یلدای بی عشقی من این مجنون ، شبگردم تو بستی چشمت و اما من عشق و با تو حس کردم تو عادت می کنی ، به رفتن تا پر از حس نبودن شم چه می دونی که من بی تو دوباره ، عاشقت می شم 20/10/1387 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:42 توسط علیرضا |
|
|
قناری عاشق …. و عشق ، آواز یک قناریست ، در کنج یک قفس. آنگاه که می داند ، زندانیست به حکم زمانه ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:7 توسط علیرضا |
|
|
یلدای بی نهایت من ...
یادمه یه شبی که یلدا هم نبود ، جفتم گفت : چشماتو ببند و تا 10 بشمار . قبل اینکه به 10 برسی و دلت برام تنگ بشه ، گرمیه بوسه هام روی گونه هاته .... اما من ، یه عمره شماره هام به ته رسید و اون نیومد. نمی دونم .... شاید تقصیره منه که بلدم تا بی نهایت بشمارم .... یا شایدم تقصیره اونه که قولش رو فراموش کرده ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:7 توسط علیرضا |
|
|
تو خورشید باش در تاریکی و جود من ….
و من شب را به دستان پر وسعت تو می سپارم نه این شب را تمام شبهایم را به تو می سپارم تاریکی بهترین هدیه است به خورشید ....
------------------------ کـــــاش زنـــدگــی انــــدوه غــمــها را نداشت یــا کــه با آدم ، سر جــنگ و دعـــوا را نداشت مـن که آدم بـودم و دل در سـینـه ام آرام نداشت کاش حوای من ، هوای سیب را در سر نداشت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:2 توسط علیرضا |
|
|
طلوع کن تا عشق متولد شود ….
و من عشق را به نگاه تو باور کرده ام درست زمانی که درد نامهربانی ، نامردماتی بیگانه با احساسم ، وجود خسته ام را می آزرد . و تو به لبخندی ، دلم را به سوی عشق کشاندی . خورشیدم ، تو نورانی ، اما شبهای بی ستاره من تاریک است . آن وقت که به دست جور زمانه غروب می کنی ، می دانم که در سینه ات نور عشق را پنهان کردی ... پس شب را به امید طلوع صبح هنگامت سپری می کنم .. که ببوسی گونه افکار شب زده من را ، با طلوعی دوباره ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:2 توسط علیرضا |
|
|
این دل تنگ من است ، برای تو ….
و من گاهی برایت دلتنگ می شوم درست از همان لحظه ای که تو کنارمی یا شاید زمانی که در نگاهت مبهوت می شوم و من بارها در احساسم به تو ، غرق می شوم که می دانم تو همانی که سالها پیش یا شایدم ، همین امروز به نجاتم می شتابی .... و کاش من را تحمل این همه دوری باشد تا آن وقت که تو بیایی !!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:0 توسط علیرضا |
|
|
دچار يعني
عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهي کوچک .....دچار آبي درياي بيکران باشد نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله اي هست دچار بايد بود وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف !!! حرام خواهد شد و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست و عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي که غرق ابهامند!!! صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند!!! .........!و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر هميشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست ... ... عبور بايد کرد صداي باد مي آيد .. عبور بايد کرد و من مسافرم اي بادهاي همواره ! مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:10 توسط علیرضا |
|
|
به این متن از اوشو توجه کنید : پیوند جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده است.این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می کند. پیوند جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده-با کمال بیگانه است.پیوند جنسی زمانی معنا می یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و پیوند جنسی به هم می آویزند.. و عشق مرکزیت عظیم تری است،مرکزیتی والاتر.آنگاه که پیوند جنسی به عشق گره می خورد،بالا و بالاتر جریان می یابد.
اینم از خودم در جواب اوشوی عزیزم : لمس تن تو بهانه است . می خواهم عشق را در آغوش گرمت پیدا کنم نه لذت را ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:18 توسط علیرضا |
|
|
این دو تا نوشته رو یه جایی خوندم و خیلی خوشم اومد .
اولی که از مارکز هستش واقعا تکونم داد . نمی دونم شما هم از اون دسته کسایی هستید که به دل و جونشون می خونن یا نه فقط با چشماشون کلمات و دنبال می کنن و بعد در دنیای خودشون رها می شن . اما من این جوری نیستم . زندگی من سرشار از نشانه های کوچیکه . نشانه هایی که هیچ کس به اونها اهمیت نمی ده و لی برای من سلامیه از طرف خدایی که هر روز بهش سلام می دم و شبها از روی گناه هر روزه ام چشمام رو به روشون می بندم .
از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟ می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد.
آلبرت انیشتین : ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:33 توسط علیرضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:22 توسط علیرضا |
|
|
تو حقیقت را از چشمان من بیاموز ….
میگن توی دنیای امروز حقیقت اینه .. توی چشمای عزیزترین کسی که داری نگاه می کنی . میبینی توی نگاهش عشق و محبت موج می زنه . به تو میگه اونقدر دوست دارم که حتی با زبونم نمی تونم بگم . توی چشمام نگاه کن و ببین که چقدر عاشقم این روزها برای تو. برای تویی که برای اولین بار دلم خواستت . اما یه روزی بیخبر از همه جا توی همین دریای طوفانی ، آروم آروم جون میدی غرق میشی. اون روز کسی که روزهای بودن درکنار عشق دیگری رو ، به سالهای عاشقی تو ارزون می فروشه و می ره ، توی ساحل نگاهش آروم به تماشای غرق شدن تو و دل عاشق می نشینه . و این روزها این یعنی حقیقت . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:16 توسط علیرضا |
|
|
بوسه ای بر لبهای گناه ....
و من در یک شب سیاه و طوفانی در کلبه ای حقیر و نمور در زیر نور چراغی که سالها خاموش بود بوسیدم لبهای گناه را آنگاه که شهوت را گران می خرید و نفرت را ارزان می فروخت و من بوسیدم لبهای پر گناهش را آری ... من لبهای شیرینش را به تلخی چشیدم و بوسیدم لبهای گناه را و چه ارزان سالها آزادی ام را به یک لحظه ، بوسه پر گناه فروختم .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:1 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من علیرضا اسفندیاری،ساکن غرب تهران و دانشجوی سال آخر رشته مهندسی کامپیوتر گرایش نرم افزار هستم .بر خلاف رشته تحصیلیم که فقط با منطق کار داره , خودم عاشق هنر هستم .
هنری که تمام مرزها رو میشکنه و هیچ منطقی رو قبول نداره به جز عشق . اینم بگم من هم شعر میگم , هم داستان و رمان و فیلمنامه هم می نویسم و هم در رشته معرق به صورت حرفه ای کار می کنم . باید بگم تمام مطالب این سایت از نوشته های خودمه و اگر ازش استفاده کردین با ذکر مشخصات باشه . اگر هم سوال کامپیوتری یا هنری داشتین من در خدمت شما هستم. |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر های عاشقانه متن های عاشقانه عکسهای خودم حرفای دلم عکسهای عشقولانه |
|
RSS
|